< الا وحی یوحی ... :: بحارالعلوم

بحارالعلوم

وبلاگ تحلیلی بحار

بحارالعلوم

وبلاگ تحلیلی بحار

بحارالعلوم

سیاه پوش عزای ملت هستیم

الا وحی یوحی ...

دوشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۷، ۱۰:۰۰ ب.ظ


می خواهم یک شیوه را با یک دنیا مطلب درونش برایتان بیان کنم و کاری کنم که انگار برایتان آیه می آورم و قرآن را نشانتان می دهم ولی حاشا که بطن کمی دارد :

یک روستایی با حال پریشان در حال حرکت به سمت سرنوشت بود و در راه یک پیرمرد را می بیند که زمین خورده است و گریه می کند و یک لحظه به آسمان نگاه می کند و می گوید ، خدایا این مرد بزرگ در این زمین چه می کند ، من باید نجاتش دهم .

ادب می کند به بنده ای که او را دیگران زمین کوفته بودند و یک آدم را خدا می کند و به کول خود سوار می کند و خود را فدایش می کند و به یک جای خوبی می رساند و هر چه می تواند به او کمک می کند و غذایش می دهد . و آخر به او می گوید ، لبخند تو برایم همه چیز است و از اول راه به خنده تو راه می رفتم و هر چه خنده می کنی ، من حریص تر می شوم که کمکت کنم .
جالب بود که نوری که در چهره مرد بی نوا جمع میشد ، همان توشه راه این مرد روستایی بود .
مرد روستایی ، بعد از آن به مسجد (غار حراء) رفت و با خدا به خاطر این نعمت کمک رسانی ، شکر بسیاری کرد و خود را هیچ شمرد و گفت هر چه دارم از تو دارم و هر چه خوبی کردم از تو کردم .

می گفت خدایا همه چیز تو هستی .

آنقدر به این طوفان خود ادامه داد که ضمیر ناخودآگاهش با او حرف زد و هستی با او حرف میزد و قرائتش را به او وحی می کرد .

او پیامبر اکرم (ص) بود .

این داستان در یک کتاب قدیمی بود که در یکی از کتابخانه های سری در قم نگه داری می شود و فقط توانستم این داستان را از آن بخوانم .

امیدوارم این سر هستی شما را به قله سیمرغ برساند .

حقیقتا این مطالبی بود که عده کمی می دانند و علوم سری اهل بیت است ، لطفا به متن ادب بگذارید .

لطفا این مطلب را با احتیاط استفاده کنید و موجب خشم خدا نشوید . واقعا گفتم که خیلی ارزشمند است و از علوم سری در کتابخانه قم است و با این کار به نزدیکی وحی می رسید .

***

انی بعثت لمکارم الاخلاق

  • shen

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
/>